تبليغاتX
كوير

كوير

   تماشاگر روزگاراني شدم كه شايد، فقط شايد باعث آن خودم باشم:چشم هايم خوابشان را از دست داده، ديگر نميخواهند بخوابند.مي بينند آن هاي را كه روزي بستم چشمانم را بر روي آنها.ديدن همه حقايق سخت است و گاهي طاقت فرسا آن هنگام كه فكر مي كند تو از چيزي خبر نداري ولي من همه را ميدانم، در فكر خود اين تفكر را مي پروراند كه از گذشته بي اطلاع هستي ولي چه خيال باطلي كه گذشته نيز دربرابر چشمانت لحظه اي رهايت نميكنند.گشته اي كه همچون آسمان شب تيره، و روزنه هاي اميدش همچون ستاره هاي آسمان برايت چشمك ميزنند.نكند اين چشمك ............

   سخت است مي دانم، مشكل است اين را هم ميدانم، ميدانم كه بد خواهد گذشت مي فهمم كه مرا آزار خواهد داد و بعد ها مرا چگونه با خود خواهد برد.همان طور كه بعد از مدت ها كسي برايم نوشت (( چقدر شسكته شدي ..... )) . آن قدر سنگين بود جمله كه خواب چشمان خواب آلودم آن شبي كه خواستند بعد از بيداري طولاني شبي بياسايند را با خود ربود.آينه قدي نظاره گر چهره اي شد كه اتهامش شكسته شدن بود در برابر اين ناملايمات.هر آنچه آينه نگاه مي كرد تا شكسته شدن را ببيند هيچ نيافت.آينه سال هاست كه اين تصوير را به نمايش ميگذاري به دنبال چه ميگردي ..... !!!

   كوله بار سنگين زندگي روزگاري كه حقم نبود سر راهم گذاشته شد.تنها، ميان دو راهي ايستاده بودم كه تصميم گيري را دو صد چندان سخت تر مي كرد.يا بايد مي ماندم همان جا به اين اميد كه شايد روزي اتفاقي بيافتد يا آن را برمي داشتم و سنگينيش را براي هميشه با خود حمل مي كردم.آهاي آينه تو بنگر شايد آثار سنگيني را تو ببيني

_______________________________________________

پ.ن : از آن ها كه ميان راه كنار مي روند متنفرم.من فقط آخر خط را ميشناسم

آخرش را خود خواهم ساخت


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 15:32 توسط scorpion |


صبر

   واژه قريبي است آن قدر قريب كه قهوه هاي نيم خورده ته فنجان نيز واژه صبر را به رخت مي كشند و نشانت مي دهند كه صبر ارزش دارد تا به آنچه كه انتظارش را مي كشي دست يابي.روزهاي ميرسد كه انتظار خسته ات می كند از رسيدن به آنچه كه ارزشش را دارد ولي آن هنگام ، كلماتي كه فنجان قهوه در گوشم زمزمه كرد، از ذهنم گذر مي كند كوله خستگي هايم را در گوشه اي دور از خاطرات جا مي گذارم  ( تا اگر روزي به سراغ خاطراتم رفتم ، خستگي هايم را نبينم ) و باز قدم ها و ثانيه هاي انتظار را ميشمرم، ميدانم كه اين شمارش روزي پايان خواهد يافت.

    شب بيداري هايي كه مدت زمانيست مرا با خود تا  عمق تاريكي همراهي ميكنند واژه انتظار را برایت معنا می کند.اگر اهل دل باشي انتظار در شب برايت رنگ و بويي دگر دارد آن هنگام كه همه چيز در ظلمات شب فرو مي رود، رنگ ميبازند و به سكوتي عميق گرفتار مي شوند كه وهم و ترس به ارمغان مي آورد ولي آن كس كه واژه انتظار را هجي ميكند ترس برايش معنا نمي شود.آن زمان كه صبر طعم ديگري دارد، هر چقدر هم كه مانند قهوه ترك تلخ تلخ باشد.

    روزگاراني كه قرار است كه با صبر بگذرد تو را فرامي خوانند و تو ميداني كه در راه تنها هستي و كسي ياري گر تو نخواهد بود.پس بايد سبك بال و بي پروا خود را براي آن روزها كه از هيچ قسمتش خبر نداري آماده سازي.پس براي آن روزها هم صبر بايد كرد

نيازمند ياريت هستم تا صبر لبريز نشود روزي

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ .ن :

بر تصميم خود ايستادگي خواهم كرد پايانش را به سرنوشت آرزوهايم سپردم

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390 16:19 توسط scorpion |


 

 

من از اين دنيا چي مي خوام

 

   آن قدر نقشم را خوب بازي ميكنم كه خود نيز آن را باور مي كنم و آنچنان غرق در شخصيت نقش جديدم ميشوم كه باورمي كنم كه من آن هستم و به دست فراموشي مي سپارم گذشت زماني را كه دارد آزارم ميدهد، ولي بايد بدانم اين صورتك براي زمانيست كه با غريبه ها هستم و براي آن نقاب را بر صورت مي گذارم كه غريبه ها آن طور كه مرا مي بينند باورم كنند.

    بايد روزي مراسم عذر خواهي برگزار كنم از همه كساني كه در كنارم هستم براي دروغ هاي تصويري كه به آن ها مي گويم براي آن كه زندگي را با روي بسيار خوب و زيبايش براي آن ها به نمايش گذاشته ام. حضرت دوست اين دروغ هاي تصويري را به پاي گناهانم ننويس،اين ها گفته مي شوند كه بندگانت بيشتر از اين ناراحت و نگران نشوند.ناخواسته و اجبار وجود دارد كه مرا اينگونه كرده است.

   اين تلخست كه بايد به رفتن عادت كنم، به رفتن هر كسي كه فكرش را نميكني نيز بايد عادت كنم. بايد بپذيرم كه در پس هر آمدني نيز روزي رفتني در كار خواهد بود. روز آمدنشان آنقدر خوش و سرمست مي شوي كه مستيت فكر روز رفتن را از سرت بيرون خواهد كرد. آن مستي آنقدر سرخوشت مي كند كه از گذر روزهاي واقعيت حتي لحظه اي را درك نخواهي كرد. كاش مي تونستم بازخواستشان كنم كه اگر مي خواهيد روزي برويد چرا مي آييد و مي مانيد و عادت ميدهيد !!!  ؟؟؟؟

   من از خود گذر كردم شايد هم از آنچه سهمم در زندگيم بود نيز گذشتم.  ياد گرفتم كه روي خواسته هايم پاي بگذارم حتي روي چيزهايي پا بگذارم كه دوستشان داشتم و عاشقشان بودم. سخت بود، دردناك بود، حس بدش هميشه همراهم هست مي گويند فراموش كن ولي نمي شود وقتي با تمام وجود دوست داشته باشي

 

ياريم كن وقتي كه تو را نيازمندم

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 12:15 توسط scorpion |


 

دلم گرفته اي دوست                  هواي گريه با من

 

 

تو را چه شده ! ؟

تو ديگر چرا ؟

 شايد بايد اين را نيز باور كنم كه تو هم قصد داري مرا تنها رها كني تا بيشتر از اين تنها شوم.

  "   تنهايي ، اين واژه را بلندترين شاخه درخت خوب مي فهمد  "

 

   هيچ كس به خاطر داشتنت مرا سرزنش نكرده، بودنت هميشه خوب بوده.هيچگاه نخواستم به نبودنت بينديشم.اگر نباشي چگونه مي شود اينگونه بودن را تجربه كرد.اكنون با من بمان كه حضورت براي من دوصد چندان ارزش دارد، آرامشي دارد كه ديگر از پيداكردنش نااميد شده بود و حال مي توانم آن را داشته باشم و حضور اين آرامش را حس كنم.

    آه  چه حيف كه اين آرامش دارد از روي زندگي من رخت بر مي كند . دوباره نمي توانم نگاهش دارم  آن قدر، قدرتش عظيم هست كه حس ميكنم استخوانهايم دارد خورد مي شود.گاه نمي توان در برابر ناملايمات ايستادگي كرد. شده ام مثل آن شخصيت بازي كامپيوتري كه در حال مبارزه جان زنده بودنش روي خط قرمز است كه حتي با ضربه اي كوچك نيز بازي را مي بازد.

    چقدر حرفش تلخ ولي سرشاز از حقيقت بود وقتي زهرا گفت :

  "   هي تو ديگر آن نيستي كه چندي قبل بودي، عجيب شده اي، فرق كردي و ............  "

   آري حرفش با تمام مزه تلخي كه ذهن را در هم ميپيچد بر دل نشست چون حرفش واقعيت بود . واقعيتي كه روز به روز و لحظه به لحظه  دارد روح و تنت را آزار مي دهد.آري اوضاع كمي فرق كرده، شرايط به گونه اي شده است كه شايد آن نقاب قديمي آثرش را از دست داده است كه ديگران به راحتي تو را مي شناسند.پس فكر داشتن نقابي جديد با صورتي جديد را در ذهن خود مي پرورانم تا باز به گونه ديگري ادامه دهنده راهي باشم كه سال هاست آن را در پيش گرفته ام.

    امسال جشن گرفتم. جشني گرفتم باشكوه و با عظمت كه صاحب مجلس و مهمانش تنها خودم بودم.خودم شمع را روشن كردم و خودم آن را فوت كردم و براي خودم آهنگي خواندم.امسال شماره شمع هاي روي كيك به عدد 10 ختم شد.هيچ گاه فكرش را نمي كردم كه اين شمارش به عددي 2 رقمي ختم شود.كاش كسي بود كه براي اين ناراحتي و ناملايمتي من پاي بكوبد و رقصي بكند كه شايد تماشاي آن،  طمع بد اين جشن را كمي بكاهد

   حال آمده اي كه چه شود !!!!   آمده اي كه نبودن 10 ساله همه آدم ها را با يك شب جبران كني.نمي تواني سخت است و دردناك.خواستي كه حرف هايم را برايت بنويسم در جاي وقتي كه ديدي گفتن حرف ها از پشت تلفن برايم آزار دهنده است و يا حتي آن روز كه ديدمت نشد كه حرفي بزنم.از من مخواه نمي شود، نمي توانم، دير شده است.چند صباحي دير آمده اي.آن نقاب كار خودش را كرد تا اين سال ها بگذرد.از من مخواه كه آن نقاب را بردام تا تصوير زشت و كريه روزگاران من را ببيني..........................

 

 (ادامه دارد )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پ.ن :

 خواستي كه مانند آرام بخش باشي ولي نمك روي زخم هاي كهنه من نباش

 به اندازه تمام لحظاتي كه گذشت دير آمدي

 

" به سراغ من اگر ميايي نرم آهسته بيا كه مبادا ترك بردارد چيني نازك تنهايي من "

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 9:10 توسط scorpion |


 

خواب از چشمان ترم ميگذرد

 

    شايد آن نباشد كه تو خواهان داشتن آن هستي .شايد قراراست همه چيز مانند پتك محكمي بر روي تمام آرزوهايت فرود آيد تا واقعيت را با چشمان باز ببيني.خواب از چشمانم رفته است تا ديگر خيال خام از سرم نگذرد تا واقعيت هاي زندگي بيشتر از آن چه كه تا به حال ديده ام  از چشمان ترم بگذرد.شايد بايد باور كني آنچه را كه تا به حال رويايت بوده است بايد همان رويا بماند.

    بر آن زماني كه هدف و اميدت را از دست دهي آهي بلند سر خواهي داد مانند آن ميشود كه در جاده اي كه روزگارانت را ميگذراندي  ديگر هيچ  تابلويي نباشد كه تو را براي ادامه دادن مسير همراهي كند و تو خواهي ماند و مسيري  كه ...... ( همانند فيلم هاي دهه نود انگليس جاده اي پر از مه و تاريك درپيش رويت قرار گرفته است) با اضطراب و ترس قدم برميداري و ثانيه ها رو ميگذراني كه نكند كه ديوار شيشه اي نازك آرزوهايت ترك بردارد.

     حس ميكني جاي خالي رو كه هيچ گاه دوست نداشتي كه وجود داشته باشد حالا وجود دارد و اين مكان خالي حال دارد آزارت ميدهد.از درك و فهمم خارج است كه بدانم كه چرا قرار است اينگونه باشد ؟؟ چرا آنچه را كه براي داشتنش تلاش و صبر كردي حال دارد مانند ماهي كه براي ادامه زندگي تلاش ميكند از دستانت خارج ميشود و تو نظاره گر خواهي بود اتفاقاتي را كه در نزديكيت در حال رخ دادن است.

     خواب از چشمانم رفته و تمام ذهن و خيال را با خود برده است.چشمانم بيدار است و تنم از خستگي خوابست و نميتواند بخوابد آخر او بايد به پاي چشمهايم بسوزد كه بيداري آن را تحمل كند.فقط اختيار چشمهايم را دارم و ديگر چيزي در كنترل اراده من نيست.هر آنچه ميگذرد بازي روزگار است كه دستم از آن كوتاه است و ديگر( فعلا ) نميتوانم براي مبارزه با آن كاري انجام دهم.

    شده ام مثل همان كسي كه نتوانسته است بليط بازي فينال را حتي از بازار سياه بخرد كه تنها تماشگري مطلق باشد.پس ميماند در پشت درهاي بزرگ كه ار آن سويش صداي هياهو ميايد و نميدانم كه چه اتفاقي در جريان است ولي در پايان نتيجه اش را خواهم فهميد.خدايا اين بار نگذار نتيجه آن شود كه خود را براي آن سرزنش كنم.

 

 رهايش كن اگر سهم تو از زندگي باشد باز خواهد گشت

 

 

 

 

–––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––––

 پ. ن :

 

 آنچه را كه  فكر ميكني حق توست برايش تلاش كن

 ساعتي ديگر شايد دير باشد همين حال بگو حرف هايت را به من

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 9:45 توسط scorpion |


به تام زیبائی

     روزگار لحظه به لحظه و قدم به قدم از كنارم گذشت.گاه آن را نگاه كردم و از گذشت آن لذت بردم و لحظاتي بود كه گذرا بودن آن  آنچنان بي اهميت شد كه نخواستم رد شدنش را به تماشا بنشينم و خود را در كوچه پس كوچه ها گم كردم  تا به گذر روزگاري كه دوستش ندارم پشت كرده باشم

      مسيري را كه روزگاراني براي گذر آن تلاش كردم را نگاه مي كنم و در پس افكار خود  چگونه گذشت اين مسير را نظاره ميكنم و روبروي من علامت سوالي وجود دارد كه

 آيا چگونه گذشت اين مسير !! ؟

 

    قدم از قدم بر ميدارم و خواهم رفت، گاه آهسته و خسته و چند صباحي تند پيمايش ميكنم مسيري را كه محكوم به حركت در آن هستم.راهي را كه پاهاي رهرو  درآن قدم برداشته است  را پشت سر ميگذارم و چشم در جايي دوخته ام كه شايد طوفاني در آن مرا به انتظار نشسته است

    صفحه هاي روزگار ورق خورد تا سالي جديد را تجربه كنيم و كهنه ها را از خود دور كنيم و يا به قول بهانه  " می بوسم و کنار می گذارم تمام چیزهایی را که دارم و نباید داشته باشم   "

    چقدر گذر روزهاي آخر سال سخت و طاقت فرسا بود، دوباره آموخت كه براي هر چيزي كه دوستش داري بايد انتظار بكشي تا قدرش را بداني.حتي براي ديدن تو هم بايد منتظر ماند.حيف كه نفهميدم اين حس ناهنجار كه چنديست آزارم ميدهد از كجا آمده است و چرا با آغاز سال نو خانه دلم را ترك نكرد و به يادگار از سالي كه گذشت در كنار من ماند.گذشتنت زيبا بود و دوست داشتني وهر گوشه و كنارش را دوست دارم به غير از 40 روزي كه نمي خواهم به آن فكر كنم(تجربه تلخي بود ولي حكمتي در آن بود كه از فهم آن عاجزم)

   نوشتم ازدر انتظار طوفان بودن، روزهاي فراموش نشدني، سكوت، صندوقچه دل، پاهاي خسته و غم تا سالي را به نوعي ديگر در اينجا بگذرانم.اين گذر روزگار را دوست دارم .براي اين كه حرف هاي دلم را نوشتم تا جايي كه در توانم بود.

 

   نگذار فاصله از اين بيشتر شود . مگذار به آنجا برسد كه ديگر نتوان آن را جبران كرد جائي دور از ذهن من و تو جائي كه ديگر كاري نميتواني انجام دهي.نبايد اين فاصله بيشتر شود حواست باشد نرسي به جائي كه من الان در آن هستم و فاصله بيشتر از اين ميشود ولي تو نگذار. . . . . . . . . . . . .

 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ . ن : دلم ميخواهد گذر روزگار نير همانند خرگوش باشد

ياد باد آن روزگاران ياد باد . . . . . . .

مينويسم پس هستم

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 9:34 توسط scorpion |


 

به نام سکوت

سلام

 

قلم در دستانم است و در حال رقص ميان انگشتان من همانند من حوصله ندارد.

رهايش ميكنم تا در خيال خام خود همچنان به پايكوبي ادامه دهد.

 

شايد او نيز هم مانند من به دنبال بهانه ايست براي نوشتن.

او ميخواهد رگ هاي سفيد كاغذ را سرشار كند از رنگ وجود خود و من ذهن درگير خود را با نوشتن آزاد سازم از بند این روزمرگی که در آن زندگی مکنیم و گاهی بی هدف میشویم و میرقصیم تا شاید جایی آرام گیریم همانند آن برگ درخت چنار که روزی رقص کنان از نا کجا آبادی کنار من آرام گرفت و او ماند تا با وزش نسیم یا طوفان دیگری با پایکوبی برود.او اسیر وزش باد است و من در اسارت چیزی نیستم و گوشه ای آرام بر گذار خود ادامه میدهم

نوشتن در اين توفان كوير بهانه ايست براي ادامه راهي كه در آن پا گذاشته ام.

بهانه اي كه مي آيد و سري  ميزند ولي نميگويد كه كيست و از كجا آمده است

 

چيزي در گوشه ذهنم مرا قلقلكم ميدهد ولي خنده را بر لبانم نمي آورد. خواستم باشم تا با وزيدن طوفان در كوير شروعي دوباره را آغاز كنم.شايد اين طوفان بتواند قلمي را بر صفحه كاغذ حركت دهد و يا بتواند ذهني را تحريك كند كه قلم رقصان را براي هدفي معين پيش ببرد

 

قلم همچنان رقص كنان روي كاغذ سفيد مي رقصد و رد پاي برجا نمي گذارد تا حضورش احساس شود، شايد اين كوير بي پايان كه نسيمي نوازشگر از آن عبور ميكند در انتظار طوفانيست عظيم كه گرد و غبار نشسته روي صفحه را با خود ببرد.

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  

پ.ن :هنوز چیزی کم دارد.شاید چیزی بیشتر از طوفان نیازمند باشم

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389 10:3 توسط scorpion |


 

به ياد آن روزها

 

 

         انتظار.......

انتظار كشيدن براي رفتن

منتظر ماندن براي رفتن و دور شدن

 

انتظار ميكشي تا زماني رسد كه ديگر نبيني

ايستاده يا نشسته در حال انتظاري تا روز رفتن فرا رسد

 

انتظار روحت را صيقل ميدهد و لي دلت را آنقدر خراش ميدهد

كه هيچ وقت جايش پاك نخواهد شد.انتظار با همه خوبيش پر از درد است

 

دردي كه نميشود گفت.درديست تا تحملش نكني قدر روزهاي با هم بودن را نخواهي دانست

( خداوندا ولي من قدر آن روزها را ميدانستم ) ميشماري روزهاي را  كه در انتظار هستي و

 نخواهي فهميد اين شمارش با تو چه خواهد كرد

 

 

نميشود فراموش كرد روزهاي با هم بودن را

چطور مي خواهي فراموش كنم ساعاتي را كه گذرانديم

مگر ميشود خاطرات را لابه لاي برگ هاي دفترچه خاطراتم پنهان كنم

از من مخواه كه روزهاي با هم بودن را به زباله دان خاطره ها بيندازم وكليد آن را...........

 

 

 

نميتوان روز اولي را كه تو را ديدم فراموش كنم و لحظه را كه با تو خداحافظي خواهم كرد

 را.....     نميدانم دوباره كي تو را خواهم ديد ولي باز هم منتظر خواهم ماند و لحظه هاي را باز

خواهم شمرد كه باز گردي .

 

نخواستم كه بداني چرا چندين ماه است كه كمتر به سراغت مي آيم و كمتر از گذشته ميبينم

ميخواهم روز خداحافظي را راحت تر تحمل كنم و........................

 

                                              سربلند باشي مانند هميشه

 

________________________________

 

پ . ن : محمد جان خودم تو را به رفتن تشويق كردم و هميشه ياريگرتو بودم كه بتواني به خواسته هايت برسي

چقدر به رفتن تشويقت كردم محمد.و اكنون نخواهي فهميد كه رفتنت برايم آزار دهنده شده

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 12:49 توسط scorpion |


درود

سکوت سرشار از ناگفته هاست

   آدم همیشه با پاهاش از جایی نمیره.شاید ببینی که با پاهاش داره میره ولی اون پاهای زمینیش است که ما میتوانیم ببینیم.ولی هرجایی که رفتیم با همین پاهایی میرویم که متعلق به همین دنیای خاکیست.بیاموزیم هرکسی با پای خودش آمد با  دل شکسته اش نرود.

   چقدر زود آدم ها تمام میشوند و دیگر آن نخواهند بود که ما آنها را میشناختیم و میشوند کسانی که جامعه از آنها میخواهد و آنقدر غریبه میشوند که تو باور نخواهی کرد او همان آشنای دیروز است.او که کارش انگیزه زندگیش بود حال کارش دیگر هیچ نور امیدی برایش ندارد و به راحتی که باور نخواهی کرد آن را ترک میکند.وای بر آن روزی که انگیزه قدم به قدم از ما دور میشد هیچ تلاشی برای ماندنش نکردیم.

   آن روز که باید حرفی میگفتیم سکوت کردیم آن وقت که باید خودمان را نشان میدادیم در ناکجا آباد خود را غرق در روزمرگی کرده بودیم.گوش هایمان پرشده بود از حرفهایی که ارزشی نداشتند ولی فضائی را اشغال کرده بودند تا هیچ حرفی را دیگر نشنویم.شاید نخواستیم ببینیم آن دستی را که به سوی ما دراز شده بود تا کمکی از ما طلب کند آن کمک آنقدر بزرگ نبود که نتوانیم انجام دهیم ولی چرا آن را ندیدیم ؟؟؟؟؟؟؟

   آیا شده است که بخواهی حرفی بزنی ولی نتوانی ؟؟؟؟

 تابه حال حرف هایت را یک جا جمع کرده ای ولی آز آنها سخن نگفته باشی !!!!

بگو آن کلماتی را که زمانی از گفتنش دریغ کردی و انجام بده کارهایی را که روزی به آنها پشت کردی برای آنکه ممکن است فردا روزی دیر شود.منتظر شنیدن و گفتن هستم برای آنکه نمیخواهم فردا دیر باشد

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389 15:37 توسط scorpion |


 

به نام خوبي ها

 

. . . سلام    ............

    اينقدر ننوشتم كه احساس ميكنم نوشتن را فراموش كرده ام

   نميدانم چه بگويم ويا به چه فكر كنم كه بتوانم بنويسم

 

   از پا هاي خسته و ناراحت خود بنويسم كه گاهي اوقات مرا ياري نميرسانند يا از دلي بنويسم كه بعضي وقتها  ( به جان دلم فقط وفقط بعضي وقتها ) سر ريز ميكند .آري همين چند روز پيش بود كه ديگر طاقت نياورد و كلي حرف زد سر سجاده نماز( براي خودش نبود )براي دنيا بود ،براي انسانها بود ،براي كسي بود كه دلش به خدا خوش بود و كساني كه شايد برايش دعا ميكردنند كسي كه ميتوان گفت مثل خدا تنهاست ........

      يادم نمي آيد آخرين باري كه به دكتررفتم براي چه بود ؟ و كي بود ؟؟

      حال براي پاهاي خسته ام ميگويند برو دكتر شايد موثر باشد شايد نباشد ولي خستگي پاهايم از بيماري نيست از چيز ديگريست. آن چيزي كه خود فقط از آن خبر دارم.بیائید که شما همراه من هستید چه خواسته و چه ناخواسته در این وادی که مانند سراب بی انتهاست 

 

   پروردگارا ياريم كن (مانند هميشه) تا بتوانم ره پيماي پاهاي خسته اي شوم كه دارند سرعتشان به سكون ميرسند شايد ( اگر لياقتش را داشته باشم ) بتوانم پاهایی را ياريگرشان باشم ولي دل ها را نه چون جنس دل را تو بهتر از هركس ميشناسي

            معبودا یاریگرم باش

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389 11:14 توسط scorpion |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

90/11/01 - 90/11/30

90/07/01 - 90/07/30
90/05/01 - 90/05/31
90/03/01 - 90/03/31
90/02/01 - 90/02/31
90/01/01 - 90/01/31
89/12/01 - 89/12/29
89/10/01 - 89/10/30
89/09/01 - 89/09/30
89/05/01 - 89/05/31
88/11/01 - 88/11/30
88/10/01 - 88/10/30
88/08/01 - 88/08/30



پیوندها

مست و خراب
چسب زخم
جادوي سيما
دوستت دارم وتاوان آن ...
جهنم سرگردان
خیلی تنهام
رویای سبز
صندوقچه دل
از یاد رفته
♥♥ღ♥♥ زمزمه های دلتنگی ♥♥ღ♥♥
نازلي
عليرضا
ناقوس
باران
سحر
کوچه ای بی انتها
دریای شرقی
بهانه
آرزو
سونيا
محسن
شهلا
شب گلك
بهار من
موسوي
در امتداد زندگي
رنگین کمان
شيما
نيلوفر كبود
در امتداد زندگي
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin